ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

تولد ناگهانی ارغوان خانم

میخوام در مورد تولدت بنویسم، اما باید از چند روز قبل شروع کنم یعنی چهارشنبه، به مامانی زنگ زدم و مظلوم نمایی کردم که من غریبم و اینجا هیشکی رو ندارم و تو هم اصلا نیومدی پیشم. ترفندم جواب داد و مامان و دایی سعید، پنجشنبه صبح خونمون بودند. با مامان و بابا محسن صبحونه خوردیم و رفتیم بازار تا مامانی کادوی شما رو بخره، بعد از کلی گشتن یه دستبند قشنگ برات خریدیم و اومدیم خونه. جمعه صبح هم که از خواب بیدار شدم دلم میخواست بریم بیرون از تهران. مامان و بابا و سعید هم فوری به هم جنبیدند و وسایل گردش رو فراهم کردند به عمه زهرا هم زنگ زدیم که حاضر بشه. سوار ماشین شدیم و به سمت سلاغان راه افتادیم بعد از تقریبا ٤٥ دقیقه به یه جای باحال رسیدی...
18 بهمن 1391